|
|
|
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم و این جهان به لانه ی ماران مانند است و... |
|
<<من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است>> این هم باشد برای شعار این روزهایم :) با آنکه نیستم اما باور دارم که گذشته ام اینجاست. نمیسوزانمشان ، میسپارمشان... تاریکی کودکانه ام را مرور کردم. و شما را که بودید و تنهایم نگذاشتید. امروز به چندتایی از شما سر زدم که اینبار بگویم هستم... از آنکه مستم هستم. لبریزم از عشق پروردگار... می آیید همسفرم باشید؟ پایان را نمیدانم ...
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 14:28 توسط غزال
|
اولين
معشوقم دندانهاي زردي داشت . در چشمهاي دو ساله ، دو سال و نيمه ي من وارد
شده از مردمک چشمهايم تا درون قلب دختر بچه گانه ام لغزيده و آنجا سوراخش ،
اشيانه اش ، کنامش را ساخته است . الان هم که دارم با شما حرف ميزنم هنوز
آنجاست . هيچ کس نتوانسته است جاي او را بگيرد . هيچ کس نتوانسته است به
اين ژرفي در وجودم نفوذ کند . من زندگي ام را از دو سالگي با مغرور ترين
عاشقهاي دنيا آغز کرده ام . معشوق هاي بعدی نه شان و شوکت او را داشتند و
نه هرگز خواهند داشت. اولين معشوقم يک گرگ بود . گرگي واقعي ، با موهاي
بلند ، بوي خاص ، دندامهاي زرد عاج مانند و چشمهاي زرد به رنگ گل ميموزا .
لکه هاي زرد ستاره مانندي در کوهي از موهاي سياهش دارد ...
*** ...من نه نیاز به شوهر دارم نه پدر و نه مادر. هر سه را به حد کفایت داشته ام. فقط نیاز دارم هوای خنک را روی گردنم حس کنم، بین پوست و پیراهنم، همچنین نیاز به رنگ کردن چشمهایم دارم، به رنگ سبز صنوبرها، سبزی تند. خودم را مثل آن چیزی احساس میکنم که همین چند دقیقه پیش روی چمن دیده ام، یک بلدرچین. مثل تیر در آسمان پر کشید و رفت، مستقیم از خودش به خودش،در به هم زدن بال ها و خواندن آواز.
*** گرگ خود من بودم،آنجا پشت میله ها، در حال چرت زدن. بلدرچین هم خودم هستم، در آسمان آبی، لرزان از چهچهه ریز آرامی. دیروز یک قفس، امروز یک آسمان. پیشرفت کرده ام. دیوانه بازی کریستین بوبن
+
نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 22:25 توسط غزال
|
هر بادامی شکستم امروز؛ تلخ بود امروز من بودم... "اشکانه در کافه با لبخند" امروزِ چون هر روز به موهایم پیوند خورد آنقدر که آخرش شب شد کاغذی برای طومار برداشتم قلم کوتاه شد و صحبت قصار چقدر گلویم حسرت فریاد داشت دریغا اتاق معصومم کوچک بود. ۴/۲/۱۳۸۸ مرسی که هستین...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 2:46 توسط غزال
|
بايد بنويسم... اين آهنگه هميشه هواي اطرافم رو عوض ميكنه. دلم ميخواد نباشم. اينجا نباشم. همون آهنگي كه رو وبلاگم بود و نميدونم الآن چرا ديگه نميخونه. امروز ميرم از سونيا خداحافظي كنم. دلم تنگ ميشه. خيلي تنگ. خاطره هامون هي زنده ميشن و همه با هم پرتابم ميكنن.از خداحافظي بدم مياد. بيزارم... نميدونم دلم گرفته يا ميترسم يا دلهره دارم يا خوشحالم يا هيجان دارم..نميدونم...نميدونم... بايد برم...
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 15:46 توسط غزال
|
سلام! ای همه ناتوانی ها! نداشتن ها! سلام! ای همه ی عرق های شرم! سلام! ای زندگی ! ای ملال بی پایان ! سلام! ای دل قاچ قاچ! ای چاقوی خود ساخته!
کارم از کار به شرکت خواهرم کشید و اشعار پناهی...وقت کردم کتاب بخوانم و وبلاگ بنویسم.
چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان ! نه به دستی ظرفی را چرک میکنند و نه به حرفی دلی را آلوده! تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت...
حسین پناهی
جداً صبح ام قشنگه... عاشق بیداریهای زود با شعر و وبلاگم...بی دغدغه ی درس و دانشگاه و گاهی کار. به قول خودم خیالم خالی ست. جاذبه ی این کتاب پناهی نمیدانم هایش بود...دیدم یکی به داد نمیدانم های من هم رسید و به داد کلافگی دوستام که در پاسخشان نمیدانم میگفتم و میگویم. نمیدانم چرا؟؟ نمیدانم. تو که خوب میدانی تمام روز و روزگارم را همین نمیدانم ها پر کرده ...
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 10:22 توسط غزال
|
|
محتوای آوای سکوت جنبه خصوصی دارند درج مطالب بدون هماهنگی با نویسنده غیر اخلاقی و غیر مجاز می باشد.
و اين من ام
زنی تنها
در آستانهی ِ فصلی سرد
در ابتدای ِ درک ِ هستي ِ آلودهی ِ زمين
و يأس ِ ساده و غمناک ِ آسمان
و ناتواني ِ اين دستهای ِ سيماني